رضا قليخان هدايت

2176

مجمع الفصحاء ( فارسي )

ز جور دهر الف چون نون شدستم * ز جور دهر الف چونان شود نون گزندهء مار را افسون پديد است * گزندهء جهل را كى شناسد افسون در نصيحت و موعظه فرموده فريفته مشو اى نوجوان به اينكه به روى * چو بوستان و به قد سرو بوستان شده‌اى به خون تن مرو ايرا كه تو عديل خرد * به سفله تن نشدى بل به پاك جان شده‌اى گمان مبر كه بر اين كاروان بسته زبان * تو جز به عقل و سخن مير كاروان شده‌اى اگر به عقل و سخن گشته‌اى به اين رمه مير * چرا ز عقل و سخن چون رمه رمان شده‌اى چرا كه قول تو چون خز و پرنيان نشده است * اگر تو در سلب خز و پرنيان شده‌اى اگر جهان را بندهء تو آفريده خداى * تو پس به عكس چرا بندهء جهان شده‌اى و له ايضا رحمة الله عليه گشت جهان كودكى چهارده‌ساله * از سمنش روى و از بنفشه كلاله تا گل در كله چون عروس نهان شد * ابر مشاطه شد است و باد دلاله طرفه چراغيست گل فروخته هموار * آتشش آب عقيق و مشك ذباله گرنه چو يوسف شده است گل چو زليخا * باغ چرا باز شد دوازده‌ساله روى به دنيا نه و نهاده بر او دل * داد بخواه از گل و بنفشه و لاله نيستى آگه مگر كه چون تو هزاران * خورده است اين گنده پير زشت نكاله فتنه كند خلق را چو روى بپوشد * همچو عروسان به زير سبز غلاله آمدن لاله و گذشتن او كرد * لالهء رخسار من چو زر زباله تو به پياله نبيد خور كه مرا بس * حبر سياه و قلم نبيد و پياله ديوستان شد زمين خاك خراسان * زان كه همى ز ابر جهل بارد ژاله دانا داند كز آب جهل نرويد * جز كه همه ديو كشتمند و نهاله